جدال سنتی سنت و مدرنیته در قصیده ی دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
شعری که می خوانید از استاد گرانقدر دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی است . کدکنی در این شعر کمر به عصیان علیه – به تعبیر دوستم – شعر روزنامه ای می بندد . البته جدال میان سنت و مدرنیته موضوعی امروزی نیست و بشر در همه ی ادوار با شدت و ضعف متفاوت ، شاهد سنتی این بحث مدرن بوده است.
![]()
نا گفته پیداست که بحث من پیرامون جریان فکری و ژرف ساخت این شعر است و درباره ی روساخت و ظاهر اثر که سنگ بنایی تقریبا استوار دارد، حرفی ندارم. نقد من ، نقد فرمالیستی نیست.
وقتی از استاد اخوان ثالث سوال می شود که ،به نظر شما آیا دوره ی ما دوره ی متوسط هاست؟ با چنین نظری مخالفت می کند و می گوید که در همه ادوار چنین حرفی مطرح بوده است ، ولی ما می بینیم که هر دوره بزرگان مربوط به خود را دارد.
وقتی به مرحوم ملک الشعرای بهار از جریان شعری جدیدی که حاصل ترجمه ها بود – شاید شعر سپید – غرض ورزانه خبر دادند، با متانت با چنین موجی برخورد می کند.
البته باید این مساله را مد نظر قرار داد که تحول در هر دوره ای با مخالفت ها ، تکذیب ها و دشمنی های زیادی روبرو بوده است. اصولا دل کندن از سنت و چشم سپاری به مدرنیته برای جوامع سنتی هزینه هایی دارد ، که شاید یکی از این هزینه ها همین برخورد های شدید علیه جریان های جدید باشد!
دکتر شفیعی کدکنی یکی از بزرگترین شاعران و محققان معاصر است که همیشه ردپای تازگی را در آثار وی می بینیم.دیدگاه وی نسبت به جریانات – بخصوص – ادبی ، تازه و منحصر به فرد و جامع است .نیز استاد کدکنی در شیوه ی کلاسیک، نیمایی و سپید شعر دارند. یکی از بزرگترین شاگردهای او مرحوم دکتر قیصر امین پور است. موضوع پایان نامه دکتری قیصر امین پور نیز "سنت و نو آوری در شعر معاصر" است. پس ما نمی توانیم به دکتر شفیعی بر چسب "مدرن نبودن" بزنیم.
آیا باید این شعر را زاییده ی اندیشه ی نوستالژیک شفیعی دانست؟ یعنی نمی توان این شعر را در دایره ی مدرن ستیزی شفیعی دانست؟شاید چنین باشد، چه خود یکی از مدرن هایی که با تکیه بر عصای سنت به پا خاسته است.در پایان باز هم چنین شعری را در فهرست مدرن ستیزی قرار نمی دهم ، ولی نمی توانم آن را در لیست اشعار مدرن هم قرار دهم.
برای تبیین بهتر موضوع خواندن خود شعر می تواند بسیار راهگشا باشد.
ای شعر پارســی که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخـند
ای خفـــــــته خوار بر ورق روزنامه ها
زار و زبون ، ذلیل و زمینگیر و مستمـند
نه شور و حال و عاطفه ، نه جـادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پـــند
نه رقص واژه ها ، نه سماع خوش حـروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند
یا رب کـــجا شد آن فر و فرمانروایی ات
از ناف نیــــل تا لبه ی رود هیــرمند
یا رب چه بود آنـــکه دل شرق می تپید
با هر سرود دلکشـــت ، از دجله تا زرند
فردوسی ات به صخره ی ستـوار واژه ها
معـــــــمار باستانی آن کاخ سربلـــند
ملاح چین ، سرودهّ سعـدی، ترانه داشت
آواز برکشـــــــــیده بر آن نیلگون پرند
روزی که پایـــــکوبان رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمـند
از شوق هر سروده ی حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می زد ، از روم تا خجـــند
فرسنگ های فاصله، از مصــر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلــــند
اکنون میان شاعر و فرزند و همـــسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چـــــند
زیبد کزین ترقی معـــــــکوس در زمان
از بهر چشم زخم ، بر آتش نهی سپـند!
کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثــر
بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپـــند
جیــــــــغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکـــــند از مزخــرف و آزرد زین گزند
جای بهـــــار و ایرج و پرویــــن جاودان
جای فروغ و سهراب و امید ارجمـــند ،
بگرفت یافه های گروهی گزافه گـــــوی
کلپتره های جمعی در جهل خود به بند
آبشـــــــخور تو بود ، هماره ضمیر خلق
از روزگار گـــــــــاهان وز روزگار زند
واکنون سخـنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قـــــند
در حیرتم ز خاتمــــه ی شومت ای عزیز
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟!
محمد رضا شفیعی کدکنی
ادبی - شخصی