بازآیی (شاید restart)
همه را در به در کردی، مرد!
همه را در به در کردی، مرد!
این وصــــــــلههای بریده از زلف آفتاب یکجا نشسته برای ترمــــیم دامنت
هِی اســـــــــتعاره از دل تاریــخ واژه ها می سرقتم ز بهر ترســـــیم دامنت
آن جامه های قـــــــشنگی که پوشـند خلق چین خورده اند برای تعظیم دامنت
در کـــــنج خنده ات که مرا طرد می کنی جـمع اند عده ای سر تحریم دامنت
گه خنده گه سکوت و هِی شعر خط خطی ســهم من است این از تقسیم دامنت
«حجت ممبینی»
8 آبان 93
کلامی از جنس تجسّمی محال
و صاعقهای
که بر گردهی اسفند
خطی ماندگار
از بارش گیسوانت یادگار نهاد
و تبسم هاشور خورده با غروری که
غرورش را از طنین ضرب در نهایت
فاتحی بزرگ
به ارث برده
تقلّای واژگان برای تنازع در کلام
یادآورِ
دست و پا زدنهای من برای بودن در کنار توست...
بامداد سهشنبه 91/12/08
اندوهِ پر از بغض و شبی سرد؛ ندیدی؟
در حاشیه ی تابشِ خورشـــیدِ نگاهت
یک مرد و کمی صبحِ پر از درد؛ ندیدی؟
م. حجت
اردی بهشت 92
هفتکل
«فرداهایِ بیسبب»
خوبتر که بنگری
در این کشاکشِ بهظاهر برابر
آنچه کوچک و کوچکتر میشود
غرورِ از دسترفتهی نیاکانم است
که سینه به سینه به پشتِ من چسبیده و
رهایم نمیکند
چه کنم تو را
ای همیشه معلقِ در اوهام
آونگشده در لحظهلحظهی بیخودیهام
از آن هنگام که تابیدن گرفتی
این غرور هِی آب میرود
آب میرود و
من و جوانیام به دنبالش
سربههوا پرسه میزنیم
میدانم
نفرینِ تاریخ را تا پسینگاهِ پیریام
بر دوش خواهم کشید
این را نیز میدانم:
بی تو
فرداهایی بیسبب
و یک عمر چشمبهراهی
میماند رویِ دستانم
همچون مادری که
روز دیدارِ فرزندِ جوانمرگش را
با دانههای تسبیحی رنگپریده
|
م. حجت فروردین 91 لالی |
به شماره نشسته.
«گوشی»
هوا گرم بود
و تنها
سایهی کُناری که محتمل جن بود
پناهمان میداد.
فقط من و تو بودیم
و خورشید
و هر از گاه نسیمی لَنگ
که موهای تو
و خاطراتِ نداشتهی مرا
میرقصاند.
در آن هوایِ حرامزاده
تمامِ برداشتها
بسته به توپی بود
که محضِ یک شوخی خاکستری
سر از زمینِ من درآورد
و خاکسترم را بر باد داد.
تنها چیزی که
تعادل پایههایِ سستِ آنجا را قلقلک میداد
چند سوال بود:
مگر نخل خرما ندارد؛
پس اینهمه پنیر را برای چه می خواهد؟!
و گوجه
اینهمه آنتیاکسیدان را برایِ چه میخواهد؟!
و تو
اینهمه غرور را برای چه میخواهی؟!
وقتی تو پوشیده به ساعتت نگاه میکردی
من دست بر جیبم مینهادم
که این حس تجربه نشده
سر نرود.
همینکه از هم جدا شدیم
ماندم؛
نه، جا ماندم
و خیره شدم
به خطوطِ بریدهبریدهی جاده در آینه
که شتابناک
مرا جا میگذاشت؛
چون تو
که مدام
جا میگذاری
گوشیات را در خانه
و مرا
در گوشهی تنهاییام.
م.حجت
91/12/20
|
«نه» |
آنگاه که از کلامِ تو جاری میشود
دندان که هیچ
سر را میشکند
و توفانی میشود
که کشتیِ نوحها و عصای موساهایم
ملعبهای میشوند
در دستانِ بازیگرش
دستانی که
در عصرِ تابستانی خوابزده
هستیام را به سُخره میگیرد
آنگاه که میگویی نه
کوهی میشوم
|
|
در مَجرایِ
إذا الجبال سُیِّرَت.[1]
شلیک
بچکان دیگر!
مگر از فشار – ترسِ لرزانندهی هدفت بیخبری!
با چشمانِ کاوندهی مُنکِرَت
بهاضافه را نگاه کن
و مرا منها...
تصوّرِ چشمکی که لحظهیِ شلیک صورتت را میآراید
تمامِ محصولِ فصلِ جوانیِ من است.
تنها مسألهای که میماند
سرنوشتِ آن قطرهی لرزانی است
که هنگامِ شلیک
از پیشانیِ بلندت
بر صورتت میلغزد.
عینکت را هم که برداشتهای
بچکانش دیگر!
«م.حجت»
4/اسفند/91
نیمههای شب
دُورِ باطل
هرچه میگریزم
باز این دور باطل
به تو میرساندم
و میچکاندم به همان قاب
که تنهاییات را به آن
کج آویختی.
سرگیجهی دایرههای مرگ
حبابهای این رؤیایِ محال
که شیشهیِ عینکت را مرموز میکند
دودِ آغشته به رنگِ کبود
و چشمی که پشت این مدوّرِ مینایی
گل میدهد.
رهایم نمیکند این تصویرِ یأسآور
گردنآویزِ تقدیرم شده
چنگ انداخته بر هستیام
و بُهتی بیهوا
که مثل جغدی گیج
به لحظه لحظهی زندگیام خیره مانده.
میبینی؟
آرامش این حبابهایِ بالارونده
چه شیوا
سقوط آزاد را معنی میکند!
«م. حجت»
4/اسفند/91
01:37بامداد
چشم تو و سرمای دی انگار که جادوست
لبخند تو تا کنج لبت جای نگیرد
جریان هواهای دلم رو به هیاهوست
"م.حجت"
دیماه نود و یک
لالی
موفق شدم با نمره ای عالی
پایان نامه م رو تموم کنم.
امیدوارم تونسته باشم گوشه ای از بزرگی منوچهر آتشی رو
معرفی کرده باشم.
از همه ی دوستانی که
پایان نامه باعث شد
رابطمون محدود بشه
پوزش می طلبم.
موزاییک ها؛
دلتنگِ هم آغوشی کفش هایِ وصله دار.
دستگیره ی در، مبهوتِ آخرین چرخش.
و سکوت
با جامه یِ بلندِ غرش تارِ فریاد پود
همه را منگنه یِ انتظار می کند
و پچ پچِ لولایِ در چوبی
نجیبانه تکرار می کند
خاطره یِ آخرین حضورت را.
حجت ممبینی
اهواز-30آذر88
شب یلدا
بعد از آن قمار
روزی بارانی ست
که گنجشکی
هراسان
سرپناهی می جوید
آن هم برای تو!
فقط بخند.
م. حجت ۱۸/۱۲/۹۰
کاش می خواند و می دانست که ساقی است.
من دارم می آزمایم ولی به شما پیشنهاد نمی کنم: چه معجونی ست قمار و بلاهت!
«ساقی ! غم من بلند آوازه شده است
سرمستی من برون ز اندازه شده است
با موی سپید سرخوشم کز می تو
پیرانه سرم بهار دل تازه شده است»
حکیم عمر خیام
روی «ادامه ی مطلب» برای مشاهده ی شعر کلیک کنید.....
من که می دانم نگاهم نمی کنی.
"م.حجت"