«گوشی»
«گوشی»
هوا گرم بود
و تنها
سایهی کُناری که محتمل جن بود
پناهمان میداد.
فقط من و تو بودیم
و خورشید
و هر از گاه نسیمی لَنگ
که موهای تو
و خاطراتِ نداشتهی مرا
میرقصاند.
در آن هوایِ حرامزاده
تمامِ برداشتها
بسته به توپی بود
که محضِ یک شوخی خاکستری
سر از زمینِ من درآورد
و خاکسترم را بر باد داد.
تنها چیزی که
تعادل پایههایِ سستِ آنجا را قلقلک میداد
چند سوال بود:
مگر نخل خرما ندارد؛
پس اینهمه پنیر را برای چه می خواهد؟!
و گوجه
اینهمه آنتیاکسیدان را برایِ چه میخواهد؟!
و تو
اینهمه غرور را برای چه میخواهی؟!
وقتی تو پوشیده به ساعتت نگاه میکردی
من دست بر جیبم مینهادم
که این حس تجربه نشده
سر نرود.
همینکه از هم جدا شدیم
ماندم؛
نه، جا ماندم
و خیره شدم
به خطوطِ بریدهبریدهی جاده در آینه
که شتابناک
مرا جا میگذاشت؛
چون تو
که مدام
جا میگذاری
گوشیات را در خانه
و مرا
در گوشهی تنهاییام.
م.حجت
91/12/20
ادبی - شخصی