شلیک
شلیک
بچکان دیگر!
مگر از فشار – ترسِ لرزانندهی هدفت بیخبری!
با چشمانِ کاوندهی مُنکِرَت
بهاضافه را نگاه کن
و مرا منها...
تصوّرِ چشمکی که لحظهیِ شلیک صورتت را میآراید
تمامِ محصولِ فصلِ جوانیِ من است.
تنها مسألهای که میماند
سرنوشتِ آن قطرهی لرزانی است
که هنگامِ شلیک
از پیشانیِ بلندت
بر صورتت میلغزد.
عینکت را هم که برداشتهای
بچکانش دیگر!
«م.حجت»
4/اسفند/91
نیمههای شب
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۱۱ ساعت 11:13 PM توسط حجت ممبینی
|
ادبی - شخصی