دور باطل
دُورِ باطل
هرچه میگریزم
باز این دور باطل
به تو میرساندم
و میچکاندم به همان قاب
که تنهاییات را به آن
کج آویختی.
سرگیجهی دایرههای مرگ
حبابهای این رؤیایِ محال
که شیشهیِ عینکت را مرموز میکند
دودِ آغشته به رنگِ کبود
و چشمی که پشت این مدوّرِ مینایی
گل میدهد.
رهایم نمیکند این تصویرِ یأسآور
گردنآویزِ تقدیرم شده
چنگ انداخته بر هستیام
و بُهتی بیهوا
که مثل جغدی گیج
به لحظه لحظهی زندگیام خیره مانده.
میبینی؟
آرامش این حبابهایِ بالارونده
چه شیوا
سقوط آزاد را معنی میکند!
«م. حجت»
4/اسفند/91
01:37بامداد
ادبی - شخصی