انار
اَنار
خدایت یار باد!
که آن شب اَنار دل را دانه می کردی
پیشانی آینه را چین انداخته بود
هیات نیم ناپیدا و تمام پیدایت
کجایِ دنیا نگاه کردن به آینه بهانه می خواهد!
آنجا که تاریکی عربده می کشد
برای دیدن پیشانی هزار آیینت
نور از که باید قرض می گرفتم؟
فقط انار می توانست
در آن گرگ و میش
آژیر قرمز سکوت وحشی را
به چراغ سبز عبور نجواهای آبی
میان چشم های میشی معصوممان بدل کند.
همه گردن من بود و سکوت
خون آن انارها که به دیوار خاطرات می ریختی.
م.حجت
طبق معمول نیمه شب
اهواز . 08/11/90
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۰ ساعت 9:5 PM توسط حجت ممبینی
|
ادبی - شخصی