مشق شب
«مشق شب»
باد می آمد
و می آمدی
هوا ... یادم نیست
ولی هوایت را داشتم
که بی هوا سر نرسی
و یک لحظه ات را از دست بدهم.
داشتم خاطراتمان را ورق می زدم
ناگهان فصل ورق خورد
خوردم به آن عکس
برعکس امروز هایت...
شب قشنگی بود
خودت میدانی کدام عکس را می گویم
یادت نیست؟!
همان که خیلی دوستش داشتیم
و هیچ وقت نداشتیم.
چقدر داغ شده بودی!
و چه زیبا!
عرقت، انسانیت را رَم میداد
بخار نفست را در آن شب یخ دربهشتی
به هزارآسمان ابرِ باران زا و نازا
نمی دادم
هنوز هم نمی دهم.
چه بی تکلیف به هم خیره شده بودیم!
مشق شب مان بی شک همین بود.
یلدایی بود آن شب
چقدر کوتاه بود
هماغوشی نگاهها
در آوارِ بی کسی هایمان
اهواز سه شنبه-13/10/90
«م.حجت»
ادبی - شخصی