فرداهایِ بیسبب
«فرداهایِ بیسبب»
خوبتر که بنگری
در این کشاکشِ بهظاهر برابر
آنچه کوچک و کوچکتر میشود
غرورِ از دسترفتهی نیاکانم است
که سینه به سینه به پشتِ من چسبیده و
رهایم نمیکند
چه کنم تو را
ای همیشه معلقِ در اوهام
آونگشده در لحظهلحظهی بیخودیهام
از آن هنگام که تابیدن گرفتی
این غرور هِی آب میرود
آب میرود و
من و جوانیام به دنبالش
سربههوا پرسه میزنیم
میدانم
نفرینِ تاریخ را تا پسینگاهِ پیریام
بر دوش خواهم کشید
این را نیز میدانم:
بی تو
فرداهایی بیسبب
و یک عمر چشمبهراهی
میماند رویِ دستانم
همچون مادری که
روز دیدارِ فرزندِ جوانمرگش را
با دانههای تسبیحی رنگپریده
|
م. حجت فروردین 91 لالی |
به شماره نشسته.
ادبی - شخصی