ساقی
سلام .کاش آن که باید، این را می خواند.شاید بخواند ولی نمی داند که خودش ساقی ست.
کاش می خواند و می دانست که ساقی است.
من دارم می آزمایم ولی به شما پیشنهاد نمی کنم: چه معجونی ست قمار و بلاهت!
«ساقی ! غم من بلند آوازه شده است
سرمستی من برون ز اندازه شده است
با موی سپید سرخوشم کز می تو
پیرانه سرم بهار دل تازه شده است»
حکیم عمر خیام
ساقی
قرن هاست داری فریبمان میدهی
تو را چه به صفرویک های قرن اخیر؟
اینجا چه می کنی؟
دیگر بیکار شدی عزیزکم
« خالی من الکُحول » است اینجا
تمام جامهای شرابت
نمی دانم چه خواهی کرد با این « غمِ بلند آوازه » ام !
دیگر هیچ چیز مانند گذشته نیست
به جز
من ، تو و او.
آهسته تر گام بردار
اینطور نمی توانم به تو برسم
در هیچ چیز.
راستی این « داوِ » چندم است؟
می ترسم این قمار
هستی ام را بر باد دهد
و خاکسترم را
سرزمین مادری ام که هیچ
آتش های هند و رودخانه های یونانِ تروا هم نپذیرند
اینقدر بیخیال نباش
این فصلِ آخر است.
نه...
جایِ تو همین جاست.
شاید تو بتوانی کاری بکنی
ساقی دراز گیسوی من
پیش از آن که همه چیز تمام شود
کتاب، سال و من.
اهواز. 2 بهمن ماه 1390 م.حجت
ادبی - شخصی