شب یازدهم. رقص پرکرشمه ی ستارگان برپهنه ی دریا. پارو که می زنم ستاره ها با موج خیز برمی دارند، دستها را باز می کنند و رقصی پرنور، پرموج.... دستهایم پارو می زنند ونگاهم به آسمان است. غرق دردریا. نرگس می گفت: بعضی از این ستاره ها هزاران سال پیش، به پایان عمرخود رسیدن، ولی اونقدر اززمین فاصله داشتن که نورشون تازه به زمین رسیده.... اما من ستاره ها را زنده می دیدم. با لبخند پرمهرشان، با حرکت و سکون پراز رمزشان. انگارتورا دعوت.... مگر می شود فاصله زمین و آسمان را طی کرد. پدربزرگ می گفت: می شود.

          پدربزرگ اصلاً خیالاتی نبود. خودش دیده بود. فقط خودش دیده بود. شب یازدهم. شام غریبان. همه دیده بودند که از گروه تعزیه جدا شد. با همان زره و علم و مشک. زیرنگاه مات مردم. ناخودآگاه به سوی ساحل کشیده شده بود. پرسه.... پرسه زدن تا .... نه پرسه نبود. حتماً گریه هم می کرده است.... از« درودگاه » تا ساحل. دشت زیرهرم  طاقت فرسای نخلستان به سختی نفس می کشید. نخلستانی که از « درودگاه » تا ساحل امتداد داشت. عزاردار. پدربزرگ منتظربود. آرزوداشت که ازپشت نخل هاي « علقمه » یکی ازاشقيا    نیزه اش را دربازویش، درمشکش فرو برد.

 وقتی به ساحل رسید، علم را کف قایق گذاشت. علم ازطول قایق بلندتربود. زره را هم بیرون نیاورد. مشک سوراخ شده برگردنش... همیشه درانتظارمحرم بود. با هیجان، با عشق گروه تعزیه را تمرین می داد. وقتی شام غریبان به پایان می رسید، می دانست که یک سال دیگر باید درانتظار بماند. وجودش با انتظارآمیخته بود. او مطمئن بود که انتظار... فقط پدربزرگ دیده بود. گیسوانی طلایی با پیچ وتابی همسان امواج،اشتباه نمی کرد. مطمئن بود. غرق.غرق در ... ناگهان دید که قایق ازمیان گیسوان طلایی عبور می کند. تلاطم دریا بیشترشادابش می کرد تا نگران. مطمئن بود که رشته پرتلاطم گیسوان طلایی را طی کرده است.... تابش نوری غریب.  فوران پولک ها. پدربزرگ بلند خندیده بود. سالها درانتظارش بود.

اصلاً حس نمی کرد که درقایق نشسته است. پدربزرگ بلند خندیده بود. سالها درانتظارش بود. اصلاً حس نمی کرد که درقایق نشسته است.

. پدربزرگ بلند خندیده بود، اما نگرانی رهایش نمی کرد. نه ازموج یا .... فوران پولک ها در تابش جادویی مهتاب. نرگس می گفت: پری دریایی صرفاً انعکاس توهمات.... گیسوانش خیلی بلند بود. رشته هایی از گیاهان دریایی لابه لای موهایش بود... وقتی پری دریایی با افسون دل انگیزش سر را درآب فرو برد، پاها.... نه .... دنباله سراسرپولکش با مهتاب رقصی همگون داشت.... پدربزرگ پارو نمی زد. می ترسید پارویش به گیسوان نازک و بلند پری برخورد کند…..  چشم در چشم پری….. سرشانه های بلور…. موج های پیاپی، سنگین، وحشت زا…. صدای سوت کشتی هلندی. حرکتی هیولا وار برسطح آرامش دریایی…. قایق در محاصره امواجی که دل انگیز نبودند…. وقتی پری سررا درآب فرو برد، پدربزرگ مطمئن بود که دیگر او را نخواهد دید…. مگر چند شام غریبان با مهتاب…. نرگس می گفت: تعجب می کنم خیلی ها از« درودگاه » اومدن بوشهر اما چرا پدربزرگ- با اونکه اوضاع مالی بهتری داشت- از« درودگاه » تکون نخورد ؟

پدربزرگ عاشق بود. « درودگاه » عشق او بود. وقتی بین دو رودخانه قدم می زد، حس می کرد که بین دجله و فرات است. مزه ی آب فرات را با تمام وجود حس می کرد. علاوه براین، نخلستان، گرما، سپر، علم…. مگر می توانست دل بکند؟ وقتی می دید بوشهری ها « واسموس » آلمانی را ستایش می کنند، دلش به درد می آمد. رابطه خوبی هم با صیادان مروارید نداشت: اینا فقط جسم مروارید رو صید می کنن.

           پدربزرگ خیلی سختی کشید تا پری دریایی…. هنگامی که کشتی های هلندی ضیافت دل انگیزاو و پری را به هم زده بودند، می دانست که علاوه بر هلندی ها، سیل کشتی های دیگر خواهند آمد و روی گیسوان طلایی پری، امواج وحشت زا و ناخوشایند را به وسعت تمامی دریاها پراکنده خواهندکرد.

           او نومید نبود. هنوز « درودگاه » را داشت…. علم…. سپر…. چشمان گریانی که در خلسه باورمندی فرو می رفتند و کشتی های هلندی برایشان هیچ حذابیتی نداشتند.

           شب یازدهم، دستهایم پارو می زنند. زره تنم را نوازش می کند. علم کف قایق است. مشک پاره مانع از خشک شدن اشکهایم می شود. آمیختگی شگفت دریا، ستارگان، پدربزرگ و مهتاب بی کران.

همه ی.... نرگس با دلسوزی می گفت: تو چرا موندی؟ دنبال چی می گردی؟ پدر می گفت: نرگس خیلی به فکرته.......  می تونه برات بورس بگیره. ازهرجای دنیا، دوس داره تحصیل توهم کامل بشه.... من و مادرت فقط به شما دوتا دلمون خوشه. انبوه کشتی ها، چراغ ها و نورافکن هایی که فقط محدوده ی خودشان را روشن می کنند. شام غریبان، شب یازدهم و مهتاب. مطمئنم که من هم خواهم دید.... جشن دریوزگی دلفین ها، کف زدن ملوان ها. پرتاب تکه های غذا، جست زدن دلفین ها..... پارو می زنم. کشتی ها دایره وار ایستاده اند. نومید نمی شوم، هرگز. تابش خیره کننده نور.... جهش موزون پری از آب. زیبایی. اتصال به بی نهایت.... نه ... نه. صدای هماهنگ بوق کشتی ها.... رقص پری دریایی، شرم آور. به زره چنگ می زنم.... نورپردازی وسیع شبکه های تلویزیونی، شبیه سازی.... پدربزرگ می گفت: همه مطمئن بودند که او حضرت سلیمان است؛ اما آصف عقیده ای دیگرداشت: درسته که ظاهرش عین سلیمانه. انگشترش هم اصل اصله؛ اما این مرد سلیمان نیست.... صدای کرکننده  موسیقی از کشتی ها. نرگس می گفت: تحقیقات جامعه شناسا  نشون می ده بنادر بسترمناسبی برای رشد دموکراسین. صدای هم آواز گلوله در سرتاسر شیلی.غرش انفجار ازتمام محلات بیروت. افتتاح پیاپی فروشگاه های زنجیره ای « مک دونالد ». آواز سرمستانه ی گل ها درارتفاعات تبت. لبخند معنی دار« کریشنا » برصف بی انتهای کشتی ها.

        پارو می زنم به سوی ساحل. نخلستان « درودگاه » غرق در نورسحرگاهی است. نرگس می گفت: همیشه آرزو داشتم « درودگاه » پیشرفت کنه. وقتی شنیدم در اطراف « درودگاه » باستان شناسا دارن قصرکورش رو اززیرخاک بیرون می یارن، ازخوشحالی تا صب نخوابیدم. این یعنی هجوم توریست. یعنی هجوم.... هرتوریست می دونی معادل چند بشکه....؟! به ساحل می رسم.... با زره، علم، کلاهخود و مشک درسایه ی نخل ها به سوی.... انعکاس نور در رود فرات، تنیده بر پیکر« درودگاه».... برخورد علم با دانه های درشت رطب... طعم خوش زندگی. چهره ی به هم ریخته ی رهگذران با چشمانی خون گرفته و بی خواب. جویندگان طلا در گور مردگان. جست و جوی حقیرانه تاریخ با انواع  گنج یاب ها در دستان ناامید و خاک قصرکوروش در لابه لای مژه های افعی زده.....

        درمیانه میدان تعزیه، علم را قائم نگه می دارم درانتظار....