دستم به هیچ کاری نمی ره
بچه که بودم (البته هنوز هم بزرگ نشدم)خوب یادم میاد وقتی بزرگتر ها می گفتن کار داریم
خیلی برام جالب بود که مگه دارند چه مشکلی از دنیا را حل می کنند که وخت ندارن.
به من که می رسید مشکلات دنیا شروع می شد.(انقراض نسل دایناسورها . پاره شده لایه ی ازن .
بمباران های هسته ای و شیمیایی . خشکسالی . گرد و خا.... - البته اون وقتا گرد و خاک نبود-)
اوایل فکر می کردم همه می دوند که زندگی کنند.
چند روزیه که متوجه شدم همون مشکلات مسخره ی بزگترا توی دوران بچگیم یقه ی من رو هم گرفته
بیچاره بچه های ما (حتا بدون داشتن مشکلات فوق الذکر................) باید بدوند تا زنده بمونن
اونقدر فکرم مشغوله که دستم به هیچ کاری نمی ره.
فقط فکر می کنم " وقت ندارم"
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۴/۱۱ ساعت 12:49 PM توسط حجت ممبینی
|
ادبی - شخصی